تبليغاتX
داستان در داستان
داستان نويسان جوان ايران


داستان در داستان








پایان کابوس ها

 

این نوشته ها چه سودی دارند وقتی نمی توانند تغییری در مسیر رویدادهایی که گذشته اند ایجاد کنند. گذشته ای که انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که به وقوع برسد و ما هم تن داده بودیم به دستی که خواسته و ناخواسته به سویش  پیشمان می برد.از آن حادثه سه سال است که می گذرد و ما سه سال است که با این کابوس های تمام ناشدنی به سر می بریم. سوختگی های صورت حمید سه سال است که زجرش می دهند، من هر شب کابوس می بینم و روهام تا مرز جنون رفته و همه و همه بر می گردد به آن شب لعنتی که ما چشممان را بستیم به روی انسانی که آنطرف آن میله های فولادیِ گیر افتاده بود . دیر وقت بود،تنها ما چند نفر توی آزمایشگاه بودیم وهر کدام مان در قسمتی مشغول کار بودیم . پنجمین شبی بود که سیاوش تا دیر وقت کار می کرد و دو شب آخر را توی آزمایشگاه خوابید بود. روز های آخر سیاوش ساکت بود و با کسی هم کلام نمی شد، مثل سایه می آمد و می رفت توی سالن قرنطینه و تاآنجا که توان داشت کار می کرد. من مسئول سایت آزمایشگاه بودم و به خاطر مونتاژ قطعاتی که تازه از مالزی وارد کرده بودیم مجبور بودم تا دیروقت توی سایت بمانم، همانجایی که آتش سوزی شروع شد، زمانی که من هرگز درست به یادش نمی آورم.هر کدام از ما قسمتی مشغول کار بودیم، شب قبلش سیاش به یک نکته ی مهم رسیده بود که برای هر سه نفر ما غافلگر کننده بود، کشفی که تا ماه قبلش ما هم سهمی در آن داشتیم اما از ماه پیش دیگر مال ما نبود.سیاوش توانسته بود پیوند بنیادین بین پایانه های عصبی را به نتیجه برساند و درست از جایی که ما قطع امید کرده بودیم، از روشی که اصلاً به آن فکر هم نمی کردیم به موفقیت برسد. سیاوش کار را دنبال کرده  بود و ما را عملاٌ کنار زده بود . شب قبلش من سراغ سیاوش رفتم، نشانه های چند شب بی خوابی را راحت می شد از توی چهره اش خواند.  به کسی اعتماد نداشت،  ماه گذشته را در سکوت کامل کار کرده بود و حالا که به نتیجه رسیده بود نمی خواست کسی سر از تحقیقات محرمانه اش در آورد، و این برای ما سه نفر که سهمی هر چند کوچک از آن تحقیقات داشتیم نمی توانست چیز خوش آیندی باشد و همین سبب شده بود کینه ی سیاوش رابه دل بگیریم ، ما این پروژه را با هم شروع کرده بودیم، اما یک ماه پیش ما پروژه را نا موفق و مختومه می دانستیم که سیاوش همچنان دست بردار نبود.

 آتش سوزی از سایت شروع شد و من دیرتر از زمانی که باید متوجه شدم، وقتی که دیگر آتش تمام راهروهای سالن پایین را گرفته بود و من راهی نداشتم جز دویدن به سمت پله های عقب ساختمان . من باید آژیر خطر را به صدا در می آوردم اما دیگر برای رفتن به سمت سیستم هشدار دهنده دیر شده بود، راهی برایم نماند جز رفتن به طبقات بالا و خبر دادن به چند نفری که هنوز داخل ساختمان بودند. آن شب ما چهار نفر توی ازمایشگاه بودیم . سر شب مسئول حراست فیزیکی رفت و طبق معمول مشکل حضور ما با وساطت کامیابی ، رئیس حراست آزمایشگاه حل شد. سیاوش توی قرنطینه ی طبقه ی دوم بود و حمید و روهام هم طبقه ی چهارم مشغول کار بودند، حمید و روهام شعله های آتش را از توی نورگیر محوطه ی عقب ساختمان دیده بودند و از پله های اصلی دویده بودند پایین که توی طبقه ی دوم شعله های آتش مانع پائین رفتن شان شده بود و با شتاب در حال دویدن به سمت پله کان عقب راهرو بودند که به هم رسیدیم . شیشه ها یکی یکی فرو می ریختند و هول به جانمان می ریختند. ما شعله های آتش را می دیدیم که از راه پله ی اصلی بالا می آید و هر لحظه قوت می گیرد. روهام مثل همیشه کامل خودش را باخته بودو به تک و تا افتاده بود و حمید هم وقت پایین دویدن پایش به پله ها گیر کرده بود و می لنگید. ما لحظاتی را در سرگردانی سر کردیم، نمی دانستیم باید به کدام طرف برویم  و تا بخواهیم به خودمان مسلط شویم زبانه های آتش از راه پله بالا زد و به راهروی طبقه ی دوم کشیده شد. درست همان موقع بود که صدای سیاووش را ازداخل سالن قرنطینه شنیدیم. بوی آمونیاک را اول از همه حمید حس کرد. آتش باعث بخار شدن تدریجی بسته های آمونیاک توی راهرو شده بود و هر لحظه ممکن بود منفجر شوند. باید زود تر خارج می شدیم. گویا بو را سیاوش هم حس کرده بود که این بار بلند تر صدایمان کرد. در قرنطینه درست وسط راهروی طبقه ی دوم بود، حمید دوید سمت در بیرونی سالن قرنطینه، من خشکم زده بود و روهام هم بین ما دونفرمانده بود که به کدام طرف برود. در سالن قرنطینه به طور اتومات قفل شده بود و سیاوش پشت میله های در داخلی سالن حبس شده بود. درهای سالن قرنطینه مجهز به سیستمی کاملاٌ هوشمند بود که در مواقع خطر خود به خود قفل می شد و دلیلش وجود ده ها جانوری بود که رویشان آزمایشات خطرناک رادیو اکتیویوی میکروبی انجام شده بود و خروجشان خطر جدی ای به حساب می آمد.در های سال قرنطینه به محض اولین لرزشهای حاصل از انفجار سایت پایین قفل شده بود وبورد هشدار دهنده ی بالای در بنا گذاشته بود به چشمک زدن .حمید رسیده بود به دربیرونی سالن قرنطینه ، صدای سیاوش کنگ از پشت در میله ای داخل می آمد. حالا دیگر آمونیاک ها در معرض آتش مستقیم قرار گرفته بودند و گازهای سمی با شدت بیشتر در حال آزاد شدن بود و دیگر این گازها بودند که تهدیدمان می کردند. حمید رسیده بود به در بیرونی و ما دو نفر دور تر  فقط نگاه می کردیم ، وقت تنگ بود و سیاوش بلند تر از قبل داد می زد و کمک می خواست، ثانیه ها کش آمده بودند و ما نمی توانستیم درست فکر کنیم. ما تیزی و غلظت گاز آمونیاک را حس می کردیم. سیاوش انگار قبلش خواب بود، نمی دانست چه اتفاقی افتاده، وقتی به در اصلی رسیدیم هیبت بهت زده و رنگ پریده  اش را دیدیم که از توی تاریک روشن اتاق قرنطینه شبه وار  زل زده بود به ما که نگاهش می کردیم. هیچ کدام از ما سه نفر دل خوشی از سیاوش نداشتیم، هر کدام از ما برای خودمان سهمی از ان تحقیقات قائل بودیم که توی ماه گذشته سیاوش سعی کرده بود به اسم خودش سند شان بزند، و این دیوانه مان کرده بود.

ما جلوی  در اصلی بودیم که صدای آن انفجار مهیب را شنیدیم. زمین زیر پایمان لرزید و تمام شیشه های راهرو یکباره فرو ریخت و کپه ای آتش از راه پله توی راهرو دمیده شد. آن لحظه را همراه  بود با دادهای غیر منتظره ی سیاوش که دیوانه وار داد می زد.ما می دانستیم باز کردن در سالن قرنطینه از داخل چیزی محال است ، سیاوش هر چه در توان داشت به میله ها فشار آورد اما به جایی نرسید، در سالن از باید بیرون باز می شد و فقط ما بودیم که می توانستیم بازش کنیم. ما باید دکمه ی اضطراری داخل  راهرو را فعال می کردیم تا پنج ثانیه بعد قفل های در سالن غیر فعال شوند و درها باز شود. بعد  از انفجار سوم بود که دیگر کنترلمان از دست رفت. حمید دوید سمت پلکان عقبی، روهام خلاف جهت اش دوید و من مانده بودم که باید چه کنم، نمی توانستم تصمیم بگیر م، شعله ها تقریباً بسته های آمونیاک را محاصره کرده بود وهر چه زمان می گذشت ما را به سمت فاجعه ای مرگ بار پیش می برد. دیگر نمی شد توی راهرو ماند. سیاوش با صدای انفجار آخر و حضور سایه های حراسان ما که بی توجه از جلوی در اصلی می گذشتند خطر را جدی تر حس کرده بود، خودش را به میله ها می کوبید و ما را صدا می زد. درست قبل از صدای انفجار حمید به کلید اضطراری رسیده بود و فقط کافی بود انگشت اش را روی کلید اضطراری فشار می داد .... نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود!؟

 انگار سایه ای از من ، انگار روحی شرور در من ، در ذهنم حلول کرده بود که نمی گذاشت آرام بگیرم، تمام کینه هایم از سیاوش یکباره جلوی چشمم آمده بود، نمی تونستم لحظه ای از فکر آن تحقیقات لعنتی و آن وقتی که برایشان حدر داده بودم  بیرون بیایم. نمی دانم چه اتفاقی افتاد . من داد زدم حمید، حمید انگار که ذهنم را خوانده باشد ایستاد،برای ثانیه ای وارد خلعی ابدی شدیم و هر سه نفرمان در جای خودمان سنگ شده بودیم و قدرت تکان خوردن نداشتیم، هیچکداممان کاری نکردیم و لحظه ای که انفجار شد ما کشانده شدیم به سمت سرنوشتی محتوم که هرگز از آن خلاص نشویم. ما نمی خواستیم  قفل ها هرگز از حالت اضطرارشان خارج شوند، توی همان انفجار بود که نیمرخ چپ حمید از حُرم  آتشی که توی راهرو دمیده شد سوخت، من سمت حمید دویدم و روهام سمت من. ما حمید را کشان کشان به سمت راه پله ی عقبی بردیم و وارد پلکلن اضطراری شدیم. لحظه ای که از در سالن قرنطینه گذشتیم  رو نگرداندیم به سمت سیاوش که  داد می زد و اسم تک تک ما را با التماس  صدا می کرد،بخار آمونیاک به سرفه اش انداخته بود و مدام التماس می کرد که دکمه ی خروج را فشار  دهیم، کر شده بودیم، نمی خواستیم صدایش را بشنویم، ما به سمت پله ها رفتیم و تقدیر کارش  را پیش می برد، سیاوش را ندیدیم...

از راه پله های عقبی وارد محوطه ی همکف شدیم و توانستیم با شکستن یکی از شیشه های قدی خودمان را به خر پشته برسانیم و از آنجا خودمان را به حیاط  پارکینگِ سر باز برسانیم و با شکستن قفل کتابی پارکینگ به خیابان فرعی کنار آزمایشگاه برسانیم . حضور ما در خیابان همزمان بود با سر رسیدن ماشین های سرخ رنگ آتش نشانی که آژیر کشان  به سمت آتش سوزی می شتافتند و مردمی که بی خبر می دویدند سمت در اصلی ساختمان . ما هیچ چیز از سیاوش و اتاق قرنطینه نگفتیم، سکوت کردیم و سکوتمان باعث شد آتش نشانها هیچ تلاشی برای ورود به آزمایشگاه نکنند. بعد ها معلوم شد سیاوش نیم ساعت مقاومت کرده بود و بعد از نیم ساعت نه بر اثر آتش سوزی که به دلیل مسمومیت با گاز آمونیاک از پا در آمده بود. هیئت بازرسی چند روز بعد ، بعد از ضد عفونی محیط وارد ساختمان شدند و جنازه اش را پیدا کردند و عذاب ما شروع شد.

این نوشته ها دیگر چه سودی دارند، تنها سودشان ممکن است خلاصی وجدان بیماری باشد که سه سال است این حقیقت تلخ را در خودش پنهان کرده. توی این سه سال بیشتر ازیک قرن پیر شده ام ، روهام به یک بیمار روانی بدل شده که توی تیمارستانی بیرون شهر بستری است و حمید تا پایان عمر داغ آن شب را بر چهره و دل خواهد داشت،  پدر سیاوش مشاعرش را از دست داده و نامزداش که قرار بود همان سه سال پیش با هم ازدواج کنند تبدیل به پیر دختر تلخی شده که تمام آرزوهایش را از دست رفته می بیند.

 این اعترافات را قرار نیست کسی بخواند، تصمیم گرفته ام همینجا برای همیشه همه چیز را تمام کنم، شاید هم بهتر باشد بگذارم، دیگران بخوانند و نفرینهایشان روح  آماس شده از دردم را آرام ببخشند، اما نه، آن دو نفر دیگر هنوزمی خواهند زندگی کنند و من دیگر نمی خواهم اشتباهات ام را تکرار کنم. کاش همان سه سال پیش قدرت این لحظه را داشتم، دیگر بس است، کلمات توی ذهنم کم می آیند. وقتی که این نوشته تمام شود اسلحه را بر می دارم،روی شقیقه ام می گذارم و برای ابد به این کابوسهای بی پایان خاتمه می دهم.

 

 

27/9/86
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 17:1  توسط آیت دولتشاه(عضو هیئت تحریریه)  |