همان روز صبح بود دقيقا همان روز بود . وقتي خواستم اداره بروم يک هو سر از آن جا درآوردم . مسير يادم نمي آيد . فقط زماني که رسيدم اين جا فهميدم نرفته ام اداره . همين جا درست همين جا نشستم و پاهايم را دراز کردم روي همين قبر . دقيقا يادم هست که روي همين برآمدگي نشسته بودم .
و برآمدگي قبر تازه را نشان داد .
يعني درست همين جا . نمي دانم چه کسي اين جا را صاف کرده ، يا که آمده خاک ها را برداشته . امروز که چهلم اش نيست . تازه کس و کار درست و حسابي اي هم که ندارد .
پاکت سيگار از دست اش افتاد روي قبر کناري .
پاک حواسم را از دست داده ام . آخرين باري که از اين جا رفته بودم همين ديروز بود . بعد اين که مادرش کلي گريه کرد رفتيم . او را من آورده بودم و من هم بردم . حتا کلي هم برايش صحبت کردم که من جاي او را برايت پر مي کنم . دليلي ندارد من بعد از او دوباره برگردم اين جا .
دست اش را به طرف پاکت سيگار دراز کرد .
تازه من که نمي توانم اين همه خاک را بيل بزنم . خودتان که مي دانيد من کمر درد دارم . دکتر گفته نبايد بيشتر از يک کيلو بردارم . همان زمان هم که سيگار مي فروخت اين قضيه را مي دانست . يک بار هم که رفتم تا کمک اش کنم . يادم انداخت که نبايد کارتن سنگين بردارم . بعد از اين که همه ي کارتن ها را جا به جا کرد نشست و سيگار روشن کرد . گفتم : « مگه خودت هم سيگار مي کشي » گفت : « اره ، اما خيلي کم » بعدش هم خنديد و گفت : « برا مردم بدم بکشن خودم نکشم ، مگه مي شه » گفتم : « درست رو که نخوندي ، اومدي سيگار فروشي ...
مکث کرد ، دنبال فندک اش هر دو جيب کت را گشت .
بچه ي درس خواني بود . شاگرد اول کل کلاس . کسي توي فاميل حدث نمي زد که کمتر از دکترا گيرش بيايد . البته خيلي هم مودب بود . با همه خوب تا مي کرد با من يکي که خيلي بهتر از همه حتا بهتر از پدر و مادرش . همان روزي که با مادرش دعوا کرده بود ، سر دختر همسايه ، بيچاره فقط يک چشم اتاق دختر همسايه را ديد زده بود . همسايه هم کلي قشقرق به پا کرده بود که نمي دانم چه خبر شده بايد بيايد و با او ازدواج کند چون تمام بدن اش را ديده . احمق به اين فکر نکرده بود که حالا ديگر سال 58 ـ 59 نيست که به اين سادگي به آدم زن بدهند.
دقيقا همان روز مادرش زنگ زد گفت که از خانه گذاشته رفته آن هم به خاطر اين که بدن دختر همسايه را ديده و عاشق اش شده و به مادرش گفته که او را مي خواهد . مادرش هم او را از خانه انداخته بيرون . من هم با مادرش حرف زدم گفتم که راضي اش مي کنم که برگردد خانه . راضي اش مي کنم که سر وقت پنجره نرود . راضي اش مي کنم که ديگر زن نخواهد ، بچه نخواهد ، اصلا چيزي از آن ها از او و پدرش نخواهد .
مي گويم براي من احترام قائل بود به خار همين است . چون همان روز به او گفتم اين کار ها را تکرار نکن و برگرد خانه ، او هم چيزي نگفت و رفت خانه .
آخرين پک را به سيگار زد و با انگشت هاي اش شروع کرد به بازي با پنبه ي سيگار تا اين که پرت اش کرد روي قبر کناري . بعد پا شد و روي نوشته ي قبر کناري ته سيگار را له کرد و با صداي بلند نوشته ي قبر کناري را خواند .
من مطمئن بودم او بدن دختر همسايه را نديده بود يعني هم راه دور بود و هم به خودش اين اجازه را نمي داد . آخر من مي دانم خوب مي دانم که انسان مومني بود . نماز و روزه به جاي خودش . تا جايي هم که توان داشت پول توي صندوق هاي صدقات مي ريخت . يکي دو بار هم از فروشندگان سر خيابان دستمال کاغذي و آدامس و دعا و قرآن خريده بود . تازه همه خوب مي دانند . مخصوصا بزرگ تر ها که هيچ علاقه اي به مشروب و امثالهم نداشت . مي گويند چهار ساله که بوده تمام مشروبي را که پدرش در حالت مستي توي گلوي اش ريخته بوده را قي کرده بوده . اين خدادادي است . خدا هم نمي خواست که او اين کاره شود . البته نمي دانم چرا مريض شد ، آن هم اين مريضي کوفتي .
بعد دو سه دقيقه اي به خانه هاي نيمه ساخته ي اطراف قبرستان نگاهي کرد و کمي به طرف قبر تازه برگشت .
شايد هم اواخر خدا دوستي اش را با او بهم زده بوده. مي دانيد مي گويند يک بار با پدرش دعوا کرده ، پدر مادرش را مي زده آمده خانه ، ديده که پدر تا خرخره خورده و دارد مادر را قشنگ مي کوبد . مي گويند مادر را از زير دست پدر بيرون کشيده و کناري انداخته . بدبختي اين که چاقو هم در آورده و به پدر نشان داده . اما نمي دانم که چرا اين کار را کرده . آخر بگو احمق خدا مادرت رفته تا خانه ي اين و آن کار کند شکم تو را سير کند يا ... استغفرالله ... من هم بودم زنم را مي کشتم . پدرش او را نکشت کار بزرگي بود واقعا دل و جرات مي خواهد که همه پشت سر زن ات حرف بزنند و تو هم فقط فکر ترياک و عرق ات باشي . خاک بر سرت . البته خاک هم بر سرش شد . مي گويند رفت و ديگر اين طرف ها پيداي اش نشد . حتا نمي داند که پسرش مرده .
لعنت به اين شانس . بدبختي يکي دو تا نبود که . پدرت ترياکي و عياش باشد . دو تا خواهر دم بخت داشته باشي با يک برادر کوچک تر از خودت . مادرت هم که دنبال اين و آن باشد .
بعد کمي اين و طرف و آن طرف را نگاه کرد و با صورت اش شکلک هاي خاصي در آورد و دست اش را برد توي پاکت سيگار .
« دو سه ساله که اين نکبت برا مون پول نمي ده ، منم مجبورم خونه ي اين و اون کار کنم ديگه ... خواهر ...»
زهر مار خواهر ، کوفت و خواهر . اوايل براي کار مي رفت اما بعد ديد پول اين يکي کار خوب تر است . خيلي خوب تر . تازه دست هاي اش هم که به خاطر شست و شو خراب نمي شد . تازه بهتر از قبل هم مي توانست با لوازم آرايشي گران قيمت ور برود.
آقا نتوانست . نه نتوانست دوام بياورد . همين را مي گويم . ايني که زير همين خاک ها خوابيده . اين که مي گويند سرطان گرفت و مرد دروغ است ، باور نکنيد آقا کذب محض است . داستان براي تان گفته اند . واقعيت اين است که نتوانست تحمل کند . شما بوديد مي توانستيد . خواهر هاي اش که هر کدام با يکي رفتند و معلوم نشد عروسي شان کي بود پا تختي شان کجا . مادر هم که ياد دوران جواني اش افتاده بود و با دخرتان هم سن و سال بچه هاي اش قرار مي گذاشت . پدر هم که سه چهار سال پيش رفت و ديگر خبري از او نشد . هنوز هم معلوم نيست مرده يا زنده است . هر روز يکي مي آيد و مي گويد او را فلان جا ديده اما نتوانسته بگويد که پسرت مرده . اين ها همه دارند دروغ مي گويند آقا . معلوم نيست کنار کدام پياده رو جنازه اش را جمع کرده اند و به اسم مرده ي گمنام توي رديف قبر هاي مفت چال اش کرده اند . خودش هم که هم درس را ول کرد و هم دختر همسايه را . نتيجه همين مي شود . از سر کلاس بيايي سر چهار راه براي سيگار فروشي دغ نمي کني . نه شما بگو دغ نمي کني . اين که مي گويند سرطان بود ، نيست آقا نيست .
و باز هم ته سيگاري را روي قبر کناري که رويش نوشته بودند رزرو 1358 له کرد و دوباره نشست روي برآمدگي قبر تازه .
همين روزهاي آخر بود که رفتم پيش اش ، حال من هم خوب نبود . اعصابم خراب بود . دلم زود به زود مي گرفت . دلم تنگ مي شد . مي خواستم داد بزنم نمي شد . خفه مي شدم . بي قرار بودم خلاصه دکترها گفتند افسرده شده ام . يکي مي گفت اميدش را از دست داده . ديگري مي گفت خوب نمي شود . اما بالاخره اين دکتر آخري گفت خوب مي شوي اما طول مي کشد . خيلي طول مي کشد . بايد صبر کني . چهار سال پيشبود که خواهرش ... ول اش کنيم . گفتم پسر چه طوري ؟ گفت : بدم
داشت بازي فوتبال بين تيم هاي نمي دانم کجا را تماشا مي کرد . از همان زماني که تيم مورد علاقه ي من از ليگ برتر سقوط کرد ديگر فوتبال نمي بينم . گفت : بدم . راست مي گفت . دست و پاي اش باد کرده بود . خيلي هم باد کرده بود . حتا بيش تر از اين برآمدگي اين قبر . گفتم پسر من وضع ام از تو بدتر است . من افسرده شدم يک لحظه ارامشندارم . آن وقت تو مي گويي داري مي ميري . البته نگفت دارد مي ميرد . گفت باز ي را چهار بر صفر عقب افتاده و دقيقه ي نود مسابقه شده . البته سه چهار روز بعد سوت پايان به صدا در امد . آن هم چه سوت پاياني . بيمارستان را بالاي سرشان گذاشتند .
بعد هم که آوردند و اين جا چال اش کردند . همين قبر که برآمدگي دارد . و شما مي گوييد که من هرذ روز مي ايم و مي خواهم که اين قبر را خراب کنم . من مگر مرض دارم . تازه من تنها مسئله ام با اين خدا بيامرز سر مسئله ي خواهرش بود که آن هم ...
کمي مکث کرد و دوباره به طرف قبر رزرو شده رفت . اين هم قبر من است .
داد زد
خدا پس من کي مي خوام بميرم .
آخر کسي نبود به مادرش بگويد شما خودتان کافي نبوديد که اين دختر معصوم را هم به راه خودتان کشيديد . انصاف نبود . من مي گفتم تو داداش شي ...
تو مي تواني جلوي اش را بگيري ... ول اش کن آقا ... اگر سئوال ديگري نيست من مرخص شوم .
.....
حالا ديگر تقريبا تمام شهر از داستان پسري که هر روز صبح مي آيد سر خاک دوست اش و تا ظهر با او حرف مي زند آگاه هستند . حتا برخي از کارگران قبرستان اذعان دارند که برخي از شب ها هم مردي از تپه هاي اطراف به طرف همين قبر پايين مي آيد و مي خواهد طوري اين قبر را بکند .
دانش آذر ـ خبر نگار شبکه جهاني چي چست ـ اورميه 26/4/86
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 16:53 توسط آیت دولتشاه(عضو هیئت تحریریه)
|