تبليغاتX
داستان در داستان
داستان نويسان جوان ايران


داستان در داستان








«هفت داستان درباب كشتن نفس اماره»

 

1

بود نبود برايم مثل صندلي بي حركت است

خواننده اين چنين سرود نواخت و خواند و خود را ميراند به نام آخرين آلبومش «خودكشي»

2

مرد پاي دار رفت. همين ديروز بود كه به جاي انتظار خشك و خالي در فرودگاه با نگاهي خيره و گرم به مردي غريبه در چند متري اش سيگاري چاق كرد. هنگام پك زدن به سيگار و جدا شدن از او گفت : « رفيق تنك كيو (Thank you)». با صداي ضامن اسحله و قفل دستبند و «ايست» به جاي رفيق مرد غربيه او را گرفتند. آن روز در عرض چند ثانيه اي كه هنوز چيزي نشده بود او مي خنديد و غريبه سيگاري مي خنديد و او با گلويي كه دود راهش وابسته بود خنده هاي متقاطع مي زد. به روي شكم برآمده زني كه جلوتر از خود زن داشت سر قرار مي‌آمد.

جوجه آتش گشود. مرد غريبه سيگاري روي زمين ولو شد.

آن روز كه مرد پاي دار رفت زنش زاييد، وقتي مرد پاي دار رفت ديد مرد غريبه سيگاري قبل از او پاي دار آمده است ثانيه هايي كه خوب در جسم راه راه مرد غريبه سيگاري پاي دار دقيق مي‌شود پي برد كه غريبه سيگاري ديروز عمداً در جايي خلوت و تحريك كننده ايستاده بود تا مرد منتظر از او آتش بخواهد و اين باعث شد دلش از مرد پركينه گردد.

جوخه آتش گشود و رفيق سيگاري مثل اينكه جان دومي داشته باشد به شدت مثل كسي روي زمين از خنده ريسه برود بارها روي سينه اش تكان تكان خورد. مرد ترسيد و دلش از كينه خالي و از پوچي پر شد فرزندش مرده به دنيا آمد. جوخه به او نزديك تر شد مرد تنها آدرسي را كه مي دانست داد جسد زنش را آوردند لوله‌ هاي تفنگها به سينه و پيشاني او چسبيد. يكي از سرنيزه ها اشتباهي در چشم مرد فر رفت. مرد منتظر، منتظر خودكشي مانده بود.

 

3

مرد بي كار به خانه آمد. در باز بود ، دراز كشيد زن نجيب و زيباش لاغرتر از هر روز دست خالي به خانه آمد چادرش را كناري انداخت در خانه را بست خانه تاريك شد و او آرام كنار مرد را پيدا كرد دراز كشيد دستش را زير سر مرد بالش كرد مرد گفت «زخم معده دارم خواب ندارم»

چند ماه بعد مرد زخم معدش خوب شد ديگر شبها خوب مي خوابيد و تنهايي را احساس نمي كرد. زن بيمار شد اچ.آي.وي او را ناتوان تر كرد و روي تخت بيمارستان او را دراز به دراز بست اما هنوز توان خودكشي داشت.

شب هنگام مردي مست و مغموم كه با تلفن از مرگ زنش خبر دار شده بود از بالاترين ساختمان شهر بالا مي رفت او به استقبال خودكشي مي رفت

4

خر در باغ وحش بود مي چريد و شلنگ بر ميداشت و به جفت گوشه گيرش جفتك مي انداخت كم كم مراجعان قفس خر زياد شدند برخي كه به نخاله موسوم بودند به او شمع و پلاستيك و موم و ليمو و قارچ و خرت و پرت خوراندند خر مسموم شد شاديش ته كشيد و در گذشت.

با اين همه به تعداد مراجعان قفس خرمرده اضافه  شد نه به خاطر بوي تعفنش كه جسدش را به خاك ها سپردند بلكه به خاطر جفتش كه شب و روز عرعر گريه مي كرد و روز شب صداي خنده مراجعان بلند بود جفت خر آنقدر علف نخورد مي خواست خودكشي كند كسي محلش نمي گذاشت مسئولين گفتند يعني بهت نمي آيد يا بو! برو كنار بگذار باد بيايد الاغ! حالمان را گرفتي گاو! سپس بر پشت او زين يراق افكندند و با شكم هاي ترشيده سوارش گشتند و با پشت پا بر شكمش زدند كه «يا ا... بدو، بشلنگ!» اما خر پيش از همه آنها به سردي نفس كشيد، غمش قد كشيد، افتاد، مرد، بو كرد، تركيد.

آه از نهاد مسئولين در آمد چشمشان را زاغ كردند از خرهاي خيال خود پايين پريدند و با تعجب به جسد خر خيره شدند آن وقت گفتند «چه بد ادا... وا... » يكي از مراجعين گفت «و استثنايي ... ها ...» از اين پس مسئولين پس از شوق بسيار صورت جلسه اي تنظيم كردند و تنفيذ نمودند و آن را پس گيري فرمودند و ماجرا اين شد كه آخر سر كله پاچه اش را كندند از آن خوراكي تبخ كردند و در موزه نهادند تحت عنوان « غذاي خوشمزه و دلكش براي خودكشي اِ وا خواهرها ... وا ...».

5

حوالي جاده مرزي گروهبان كه در حال مأموريت بود هوس كرد كه به شهر برگردد و از هندوانه هاي خط خطي كه نيم ساعت پيش در يك وانت قرمز كنار جاده ديده بود چندتايي بشكند و قارچ بزند و ميل كند شايد كمي از تف آتش جگرش كم شود گفت «سربازك ! هاي! با توام! اين لندكروز لندهور را برگردون شهر كار داريم» لندكروز سريع روي دوچرخ پيچيد وقتي به شهر رسيدند وانت رفته بود. گروهبان لب سوخته اش را خورد چشمش را ريز كرد يك روي خط افق در انتهاي جاده سياه آسفالت كنار خورشيد غروب وانت قرمز مي درخشد گروهبان گفت «سربازك ! با تو هم ياا... هاي! د بگاز د بتاز بزن بريم به سرعت برق د اه... اه... اه...» نزديك شدند گروهبان گفت «سربازك ! با تو هم هاي! با بلنگو بهمشون اعلام كن وانتي قرمز با بار هندونه دبزنه كنار جاده» وانت كنار زد وانتي پايين پريد گروهبان دستانش را روي دنده هاي بيرون زده كمرش گذاشت و به شكل آفتابه اي رو به آفتاب به سمت چهره تيره و سايه دار وانتي دست دراز كرد و گفت «هه... هه... هه... دهندونه مي خوام هه ... هه ... هه .... افغاني اصله ديگه نه شوفر ؟!» وانتي به پشت سر نگاهي مي كرد شاگر وانتي هم با چهره اي تاريك از كابينه ماشين او را نگاه كرد پس از كمي تعلل رو به گروهبان گفت «بله جان سركار قابل نيست سركار» گروهبان گفت فقط به شرط چاقو مي برم شوفر د هم رنگ وانتت ... نو ... از كجا گرفتي » وانتي گفت «چشم سركار وري چشم سركار جان جيرينگي چاقو مي آورم الان حالا شما فقره اش رو انتخاب بفرمائين» وانتي عقبتر رفت گفت كدام فقره اش رو بياورم؟» گروهبان جلوتر رفت و دستش شكل فرمان آتش نظامي گرفت گفت «همشون هه ... هه... هه... د همشون» دوباره خنديدگفت نه او يكي بزرگه اون گوشهه ها همون» سرش را عقب برگردان گفت «نه نه بگذار ببينم سربازك د ... هاي... سربازك! ...» ضربه كاري قاچو سينه گروهبان را دو نيم كرد و همراه خون سوخته و غليظ پايين ماسيد از سوراخ وسط پيشاني سرباز هم طبق غليظه آب قرمز و چسبان خون هم چون آب دماغ راه افتاد شاگرد وانتي هفت تير عهد بوق اش را روي داشبورد گذاشت وانتي گفت « ا... وكيلي دو تا فقره شون مثل دوتا هندونه اصل قرمزن ... نيگاه ! ...»  شاگرد گفت «نه اونها اصلاً هندونه نيستند فقط يك جفت آدمند كه مي خواستند خودكشي كنند». دوباره هفت تير را بيرون آورد به هوا شليك كرد سمت وانتي گرفت گفت «خالي شد ديگه آدم نيست نه شوفر؟»

دشت سرخ بود چهره خورشيد سرخ تر. وانت گوجه ... صلح بود...

6

مرد تازه داماد و دختر تازه عروس لب ساحل از هم لب مي رفتند و لحظات شيريني داشتن صداي شور دريا در كنارشان مي خواند «شِرور... شِرور ... شِرور...» يعني «به پاي هم پير شيد جوونا به خدا از هم دلگير نشيد جوونا» و بدين طريق آنها را به پايداري در طريقت طولاني عشق كه آن گفت در آغازش بودند دعوت مي نمود و آن دو كه در كنار هم جل و جاد و پتو و جلس هاي سفيدشان را پهن كرده بودند با هم پيمان بستند كه بعد از اينكه خوابيدن هر كدام زودتر بيدار شود ديگري را هم بيدار كند تا به كلبه چوبي رفته نان و عسلي بجوند و قهوه اي بخورند چاي بنوشند و فالي بگيرند و حالي هم بكنند در حقيقت آنها با اين پيمانشان بعد از اينكه بيدار مي شدند يك تيم واقعي دو نفره بودند اين بود كه پتوي سفيد سر كشيدند و خوابيدن. ليكن براي سور پريزيت همديگر هم كه شده بود و همچنين روكمكني خواب هر كدام به طرف مخالف ديگري چرخيدند سر از زير پتو بيرون آورده و يك قرض خواب آور بالا انداختند.

ابرها بالاي ساحل جمع شدند يه هم زدند صداي مهيب رعد و برق و تصادف ابرها مثل آوار بهمن در گوش گنده ساحل فرو آمد اما آن دو بيدار نشدند هوا باراني شد كمي بعد قوه سرما قطره هاي باران را در نيمه راه جمع كرد و از آنها تگرك درست كرد اما آندو بيدار نشدند نسيم از سرما به خد كشيد تند باد شد و به دريا زد و درياي خواب آلود بيدار و طوفاني شد اما آندو هنوز خواب بودند.

دريا - آرزومند باران و طوفان -  به آرامي و احترام به ساحل پيشروي كرد مرد تازه داماد و دختر تازه عروس در پتو و پلاس سفيد مثل دو كبوتر سفيد پرواز در آبهاي آسماني رنگ دريا به رقص درآمدند چيزي مثل يك جور خودكشي دو نفره بدون قصد قبلي با برنامه ريزي تمام.

7

نويسنده در آخرين رمانش هستي را تصادف پديده هاي ناآشنا نشان داده بود بر اين اساس تمام شخصيت هاي رمان او در يك احتمال نزديك به صفر در اثر برخوردي كاملاً تصادفي با هم آشنا مي شدند در كمتر از آني سرنوشتشان به هم گره مي خورد باز هم به سرعت نور اين گره ها از هم مي پاشيدو سرگذشت هر شخصيت در انزواي متشتت و موهوم كم مي شد و فرو مي گسست.

در ميان فصول تصادفي كتاب كه نويسنده بدون هيچ نظمي آنها را رديف كرده بود منتقدان مفاهيم تازه اي از حيرت و سرگشتگس انسان معاصر يافته بودند به تدريج بازتاب رسانه ها متوجه رمان شد و محتوي پيچيده و آنارشيستي اثر موضوع روز شد.

روزي كه او براي گرفتن جايزه ويژه رمان سال با خودرو شخصي اش پا بر اتوبان گذاشت تصميم گرفت تا رسيدن به شهر مقصد روي خطوط سفيد اتوبان چند لايني مسير را طي كند زيرا او شمردن و فراموش كردند خطوط سفيد را با سرعتهاي بالا در اتوبان دوست داشت... او چنان سرگرم بود كه نفهميد در يك تصادف كور رانندگي عابري بد اقبال و تصادف كرده را كه خيلي آرام و صاف و ساده داشت از عرض خيابان با احتياط تمام عبور مي كرد با خاك يكسان كرده است. جاده اي كه براي عابر مثل ريسماني سياه و سفيد از قير و رنگ بود و البته شايد هم اين نسبت به شخصيتها و تصادفات رومان براي نويسنده اهميت و ارزش هنري قابل چشم پوشي داشت.                      

شب كه نويسنده براي دريافت جايزه از دست مسئولين فستيوال از پله هاي سن بالا مي رفت چند پليس زبده و شكاري كه همراه يك كارگاه خوش تيپ بودند فوري او را شناسايي و با سيگاري در دستش دستگير كردند. موضوع رمان جديد او «خودكشي در زندان و اتوبان و تفاوت اين دو و بحثي من باب اينها» البته كه موضوع تكراري است. اين كاملاً مفهوم است.سقف زندان سالهاست كه از دود يك سيگار تيره شده است.   

امير اميري

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 16:41  توسط آیت دولتشاه(عضو هیئت تحریریه)  |