تبليغاتX
داستان در داستان
داستان نويسان جوان ايران


داستان در داستان








 

حد

 

با دست بسته خواباندنش توی شخم. مقاومتی نکرد. کربلایی فقط نگاهش کرد. تِپ تِپ تِپ تیرها را می کوباندند وسط زمین که تازه زیرورو شده بود. بذرها له می شدند زیر چکمه. احتمالا پدرش بعد مراسم پیت بنزین می ریخت به زمین و آتش می زد. حکما به جای گندم اگر طلا پس می داد خوردن نداشت. سینه اش به خاک چسبیده بود. سر که بالا کرد چشمهای کربلایی کنار آفتاب چشمهایش را زد. سر برگرداند که نفس توی نفس خاک بدهد. نمناک بود. ولی بعد گرم می شد. در را که بست گلی دست و پایش را گم کرد. ضربان قلبش می پرید توی حرف زدن بریده بریده اش. خودش را انداخت توی تِپ تِپِ قالی که یعنی همه چیز عادیست. احساس می کرد کرکیت1 داغ شده. خواست به بهانه گرما پنجره را باز کند که دست مرد ، نشاندش روی نیمکت. دست دیگر افتاد روی گرهِ زیر گلو. باز کرد تا خنک شود. نشد . عرق به انحنای چانه اش دوید.

   روی سینه اش جابجا شد. سر برگرداند توی آسمان. خورشید بود با خاله اش کنار کربلایی که ذکر می گفت. خاله اش بغض کرد. بعد تف انداخت روی نگاهش. خواست با خاک پاک کند. صورتش را مالید به زمین. گل شد. خاله نفرینش می کرد. صدایش توی هوا پخش می شد. شبیه صدای گلی بود عاشق همین صدا شده بود که هر عصر میان تِپ تِپ تِپِ دار قالی جان می گرفت. گلی از مادر همین صدای ساحرانه را به ارث برده بود صدایی که کربلایی را دلداده خاله کرده بود. برای یک لحظه بوی تن گلی را حس کرد. برادرش بود که از کوبیدن تیره ها فارغ شده بود. وقتی که آقا سید گفته بود باید کسی برای کوبیدن تیره ها و... داوطلب شود. برادر گلی شب خودش را به سید رسانده بود تا پی غریبه نرود.

   خم شد که دستهایش را از هم باز کند. دو دست داغش چنان کرکیت را چسبیده بود که یک لحظه پشیمان شد. گلی سر برگرداند با صورت سرخش، که روسری اش عقب رفت. بینی اش افتاده بود روبروی دهانش. موهاش زیر عرق ِ نابه گاه و نفس هایی که بر سرش می بارید جا خوش کرده بود. نمی دانست چه باید بکند فقط می دانست زود باید تمام شود تا کسی از سر زمین برنگشته.اتاق گرم شد تِپ تِپ...تِپ..تِّ..پِّ..پِّ..پِ. هر دو دستش را به تیرک ها بست. اهالی کم کم جمع شدند. پدرش نبود مادرش هم. احتمالا گوشه ای کز کرده بودند  یا داشتند اسباب را جمع می کردند که  از این آبادی بروند. کربلایی جمعیت را که دید دست خاله را گرفت که دور شوند. با ان ریش های دانه دانه سفید و سیاه که صورتش را تا زیر چشم پوشانده بود باز هم نتوانست سرخی چهره اش را پنهان کند. بایستد که چه؟پسرش که می ماند کمک دست آقا سید کافی بود. تِپخ.. تِپخ.. تِپخ زمین شخم زده زیر پای مردم له می شد. تِپ تِپ تِپ قالی

می تکاند گلی کمک خاله که جیغ صغرا از سر پرچین آمد توی گرد و غبار قالی. جیغ تبدیل شد به شیون. مرادعلی مریض حال بود و جوابش کرده بودند . یکسال می شد که جیغ و شیون زنش صغری را توی گلویش معطل کرده بود. مردم رسیدند .سرش را بالا نبرد و زیر چشمی گیوه ها و چکمه ها را شمرد. دمپایی پاره صغری را شناخت. بعد شوهرش حتی دمپایی هم عوض نکرده بود.پدرش گفته بود تا سر سال مراد علی نرفته گلی باید خانه پدرش بماند. یعنی یکسال. یعنی بیشتر از نه ماه. هر چه خدا و بنده را شفا آورد که بی سور و ساط می آوردش، قبول نکرد. قبول نکردند. گاوشان پا به ماه بود. کربلایی گفت صغری را خبر کنند که قابله است. خدا را هم خوش می اید پولی به این بهانه دستش را بگیرد. گلی آب را گرم کرد خاله پاها را باز نگه داشت. گلی فکر کرد که چطور این گاو هم پشت دار قالی نشسته و بعد  نشان کرده اش از درآمده و...وقتی که پدر و مادرش از سر زمین... گاوشان زائید

حالش بهم خورد کمی بالا آورد. آقا سید فهمید که افتاب زده شده. کمی اب داد به برادر گلی که پاشاند روی صورتش . از همان آبی که ترکه را تویش خوابانده بود. ترکه را داد دست برادر گلی. نمی دانست باید قرآن زیر بغلش باشد یا نه. دوباره حالش بهم خورد. خاله شک کرده بود. صغری جرئت نکرد چیزی بگوید. اما شکم نفهمید که تا بعد از سر سال نباید بالا بیاید. آمد. گریه گلی آمد توی هوا، از خانه صغری گذشت رسید توی شخم ها که باران ندیده بودند. کمربند آمد پائین. آقا سید رسید و جدش را هول داد توی کمربندها. کربلایی سرش را می کوبید توی دیوار. گلی شکمش را برداشت. و برد توی مطبخ. توی آبادی پیچید. برادرش دست تفنگش را گرفت که ناموس بوی باروت بگیرد . کدخدا سر رسید.آقا سید با دیدنش نفس راحتی کشید که شروع کند. حکم خدا را به حکومت نکشانده بودند کدخدا تشخیص داده بود که حالا که تا سر سال مانده و وصلت از شرع گذشته بهتر است حکم خدا به مصلحت آقا سید جاری شود و توی زمین خودشان تازیانه اش بزنند. کربلایی هم با همان کمربند که بوی جان جنین ناقص می داد اعتراض نکرده بود. زدند.  باز اعتراضی نکرد.  برادر گلی با قوت می زد چهارمی که نشست آخ ریزی بلند شد. دل خوش بود که سر سال که تمام شود صدا ها که بخوابد گلی را می تواند بیاورد و بعد دوباره بنشاند پشت دار   قالی ... اگر پدرش می گذاشت. که چاره ای نداشت جز این. آقا سید خواند پنجاه و... . سی چهل تا،تا گلی نمانده بود.زبان بست . صدای ترکه قطع شد. مردم نگاه هایشان را از شانه هاش برداشتند. سر بلند کرد سمت آبادی. دود بود که از خانه کربلایی دوان دوان می آمد . دویدند سمت آبادی. برادرش ترکه انداخت. دستهایش روی تیره ماند. یاد گرمای تن گلی پشت دار قالی افتاد. بوی تن سوزان گلی را در هوای آبادی حس کرد.

............................................

1.وسیله ای که با ضربات آن تار و پود های دار قالی را جا می اندازند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 16:28  توسط آیت دولتشاه(عضو هیئت تحریریه)  |