در سوگ هومن قاسمی راد
هرگز در خیالم هم نمی گنجید که به زمانی از حیاتم برسم که دوستانم اینگونه و بی مقدمه از این میانه ترک زندگی کنند و بی خیال این قیل و قال ها بروند آن جائی که فقط خودشان باشند و خودشان.
هومن قاسمی راد را در اردبیل دیدم. آئینه ای بود که درونش را بی اینکه از قبل دیده باشی اش و یا شناخته باشی اش نمایان می ساخت. دیروز شکستن این آینه را خبر دار شدم و فرو ریختم. دو سال قبل هم نویسنده خوش آییه ی خرم آبادی (مرحوم ساناز خزائی )از بین ما رفت ولی افسوس که این درد التیام نیافته هومن دوباره داغ مان را تازه کرد.
نمی دانم چه بگویم. جوان بیست و هشت ساله ی ما بر اثر ایست قلبی از بین ما رفت همین...
برای آنها که با نام و قلم هومن آشنا نبودند داستان واحد شماره ۱۴ را گذاشته ام که بدانند چه قلمی برای ابد شکسته شد. داستان در داستان این فاجعه را به جامعه داستان نویسان تسلیت می گوید...
آرام بخوابی هومن جان
---------------------------------------------------------------------
هومن قاسمی راد
متولد 1360 درشهر ارومیه است . ادبیات را با نوشتن داستان های مینی مال در 17 سالگی شروع کرده است . یک مجموعه داستان کوتاه و یک مجموعه داستان های مینی مال اماده ی چاپ دارد که احتمال می رود در سال جدبد وارد بازار کتاب شود ..چندین کتاب اموزشی داستان کوتاه و مکتب های ادبی را تالیف و گرد اوری کرده است . در جشنواره ی منطقه ای شمالغرب کشور ، مقام دوم داستان کوتاه را برای داستان واحد شماره 14 بدست اورده است ....
------------------------------------------------------------------
واحد شماره 14
تق ... تق ... تتق توق ... خرچ ... گیلینچ... ! و صدای مچاله شدن کاغذی و برخوردش به دیوار روبه رو ! همین . تمام کار هر روز و شبش . خم شدم و از سوراخ کلید نگاه کردم . پشت میزش نشسته بود و گویی که تازه از بیرون مراجعت کرده باشد هنوز پالتوی خاکستری اش به تنش بود و وقتی تایپ می کرد مدام کلاهش می افتاد جلوی چشمش و او هی پشت دست چپ هلش می داد عقب . مردد چند ضربه به درب زدم و او به جای این که مثل همیشه با صدای بلند بگوید : بگذار پشت درب اگر زنده بمانم می خوانم ، بلند شد و از دیدگاهم خارج شد و شنیدم ملتمسانه می گوید : حالا وقتش نیست ... حالا وقتش نیست ... هنوز ننوشته ام . فکر کردم شاید با من است . روزنامه را تا نصف فرو کردم زیر در اتاق و از راهرو به دفتر خودم برگشتم .. این آپارتمان با وجود نوساز بودنش ، همیشه مرا به یاد بناهای متروکه می اندازد . این حس از روز اولی که آمدم برای نگهبانی یا سرایداری استخدام شوم با من است و وقتی زنم آگهی های ترحیم را که روی آجرهای زرد سه سانتی حیاط و دیوار بیرونی محوطه چسبانده بودند نشانم داد و گفت : این جا که هنوز کسی ساکن نیست ، حمل بر بدشگونی کردم که شاید استخدامم نکنند . مهندس مو بلند ژولیده ای توی دفتر منتظرم بود وقتی از سوابق کاری ام پرسید برخلاف تصورم کلیدها را انداخت روی میز و گفت تو استخدامی و این جا اتاق نگهبانی است و می توانی با زنت توی اتاق پشتی که این درب ورودی اش است ساکن شوی و در حالیکه به اتفاق برای نشان دادن محوطه و ساختمان واحدها قدم می زدیم شرحی از وظایفم را به من گفت و وقتی که از جلوی یکی از آگهی های ترحیم رد می شدیم ایستاد و گفت اول اینها رو پاکسازی کن و وقتی زنم پرسید این بابا که عکس هم ندارد کیست ؟ مهندس که پای راستش کج بود ، کتش را تکانی داد و جواب داد : بهتر که عکس اش نیست . هر چند وقتی از طبقه هفتم پرت پایین و آش و لاش شد دیگر قیافه ای برایش نمانده بود . اما همین ... این ... باعث شد تا هشت نه ماه پله های دادگاه را بالا پایین کنم و کلی پول وکیل و عریضه نویس که مرا در دادگاه ، علیه خانواده اش که می خواستند هستی ام را چوب حراج بزنند و پروانه پر سابقه مهندسی ام را لغو کنند ، تبرئه کنند و به اثبات برسانند که بی دقتی از خودش بوده که لباس کارش به تسمه بالابر شن و ماسه گیر کرده و سقوط کرده زمین . حالا هم پسرش مدعی دیه اش که چیزی برایش نماسید برای حرص دادن و چزاندن من ، هر وقت کسی این جا نیست می آید و این آگهی ها را می چسباند به دیوارها . و در حالیکه جلو جلو راه افتاد و ما پشت سرش ادامه داد : بکنشان . همه را بکن . مردم دوست ندارند جایی سکونت کنند که بنایش را با مرگ کسی ساخته شده باشد .
هفت طبقه و هر طبقه دو واحد ، یعنی چهارده خانواده در این ساختمان ساکن هستند که همه شان را من و زنم می شناسیم چون اولین کسانی بودیم که آمدیم این جا . اوایل حوصله مان سر می رفت ولی چند وقت زیادی نگذشت که تمام واحدها را خریدند و یا اجاره دادند به جز یکی از واحدهای طبقه هفتم را و زنم که خیلی زود بنای کلفتی و خبر چینی با زن های ملاکین گذاشته بود ، هر وقت فرصت گیر می آورد به همه می گفت لابد حکمتی دارد که واحد چهارده را کسی نمی خواهد و دلیل می آورد که در قدیم وقتی جسد زنی را توی باغ پدرش پیدا کردند درآمد باغ هر سال کمتر شد تا اینکه بالاخره پدر دهاتی اش باغ را مفت قیمت فروخت . و زن ها سر تکان می دادند و می گفتند خدا به دور .
یک روز صبح که زنم جارو و زمین شو به دست تمام پله ها ی ساختمان را از ورودی تا پشت بام برق انداخته بود ، بعد از اتمام کارش آمد توی نگهبانی و بدون مقدمه به من گفت : هر وقت برای کاری می روم طبقه هفت و از جلوی واحد چهارده رد می شوم احساس می کنم سرما فضا را گرفته و با وجود روشن بودن فن کوئیل ها ی راه رو ، هر وقت از جلوی درب چهارده رد می شوم ناخودآگاه سردم می شود و برای لحظه ای تنم لرز برمی دارد . توی چشم هایم نگاه کرد ، مرموز و دو دل گفت : سرداب . از قدیم گفته اند ارواح در سرداب ها یا جاهایی که دمایش به طور غیرعادی سرد باشد زندگی می کنند . بلند شدم و گفتم چرند نگو زن و راه افتادم به سمت موتورخانه تا سیستم گرمایشی ساختمان را وارسی کنم . تمام شیرهای گرمایی واحدها باز بود . برگشتم به اتاق نگهبانی و در حالیکه با خودم می کفتم سرداب ... ارواح ... هوا سرد ناخودآگاه یاد روز مرگ مادربزرگم افتادم که توی خانه مرده بود و من یادم هست شب ها می ترسیدم بروم به آن اتاق . اتاقی که مادربزرگم در آن مرد و من در عالم بچگی سعی می کردم از آن تا جایی که ممکن بود اجتناب کنم و بادم می آمد حتی در چله تابستان هم آن جا هوایی سرد و سنگین داشت . در همین افکار بودم که صدای بم و خش دار مردی قد بلند و پالتو پوشیده مرا به خودم آورد . سلام کرد و در حالیکه سند و قولنامه ای را نشانم می داد خیلی خشک باجملات بریده و مقطع گفت : اگر زنده بمانم من مالک واحد چهارده هستم . واحدی که یک هال کوچک بیست و پنج متری دارد ، با یک آشپزخانه کوچک شش متری اپن . یک اتاق خواب نه متری و حمام و دستشویی ! سر جمع پنجاه متر ! من که از این معارفه کمی هول شدم ، در حالیکه سند را ورق می زئم گفتم : بله ... بله آقا . سنجاق در سمت راست آقای ... آقای ... آگ ... آگوس ... حرفم را برید و گفت :
آگوستینو بر تا میله شا ! به زبان یهود یعنی پسر شلوغ و شیطان ولی من یک محقق هستم و شما می توانید بگویید به من آگوست ، آگنس یا هر چه دلتان می خواهد و من که دست پاچه از توی راه پله ها هدایتش می کردم گفتم : قربان من شما قبلا ندیدم . شما کی از واحدتان دیدن کرده اید ؟ و جواب داد من فقط به بودجه ام نگاه می کنم . این را توی بنگاه به مهندس گفته ام . اینقدر تند از پله ها بالا رفتیم که من حسابی به نفس نفس افتادم . جلوی واحد چهارده کلید را از دسته کلید جدا کردم و وقتی درب را باز کردم و وارد شدیم احساس کردم توده هوای خیلی سردی ناگهان از داخل به بیرون جریان یافت که تا مغز استخوانم را لرزاند . او واحد را نگاه می کرد و من در حالیکه چشمم به پنجره های بسته مانده بود جلو رفتم و دستم را روی پره های شوفاز گذاشتم . گرم بود . او هم گویی متوجه هوای بیخودی سرد آپارتمنش شده بود به من گفت : شاید چون تا به حال کسی این جا سکونت نکرده و من با سر جواب ممتنع دادم . به چشمانم خیره شد و گفت اگر زنده بمانم گرمش می کنم و نمی دانم چرا از این حرفش چندشم شد . از واحد خارج شدیم .. رب را قفل کردم و کلید را دادم به مالک جدید و پرسیدم : قربان شما کی اساس می آورید جواب داد : اگر زنده بمانم همین امروز عصر بدون خداحافظی رفت . تا بعد از ظهر از پر شدن واحد چهارده و مالک عجیبش شوک زده شده بودم و به ساعت شلوفی کارم نزدیک می شدم . درب ورودی را برای ماشین مالکین باز می کردم و می بستم و سر بچه هایی که در محوطه دنبال هم می دویدند و با گلوله برفی به سر هم دیگر می کوبیدند داد می زدم که مواظب باشند . کارمندها و سرکار رفته ها یکی یکی آمدند و سلام و احوالپرسی و می رفتند خانه شان . مثل هر روز چند تا از ساکنین قدیمی تر آمدند به اتاق نگهبانی و با هم به حرف زدن و چای نوشیدن اوقات می گذراندیم که حرفمان کشید به صاحبخانه جدید . از من پرسیدند که کیست ؟ چگونه است ؟ و من گفتم والله بهتر اسز شما نباشد آدم خوش تیپی است . ظاهرا با سواد است اما اسم سخت تلفظی دارد . می گوید محقق است . منها همش می گوید : اگر زنده بمانم فلان ... اگر زنده بمانم بهمان ... و هم سایه ها می گفتند لابد کار تحقیقی اش خطرناک است یا مثلا پزشکی ، زمین شناسی ، چیزی است هر کس چیزی می گفت که ناگهان همه ساکت شدیم . سر و کله جناب محقق به همراه دو تا کارگر پیدا شد و گفت : سلام من آگوستینو هستم آقایان محترم و قرار است همسایه تان شوم . البته اگر زنده بمانم . همه مان زدیم زیر خنده و یکی از همسایه ها گفت : خوش آمد ید انشاء الله زنده هم بمانید . پس از معارفه ای کوتاه و خوش و بشی نه خیلی گرم و صمیمی او کارگرهایش را برای حمل بارها به همراه بود . اثاثش نیم وانت بار هم نمی شد و ما از میز تحریر و جعبه کتاب ها و ماشین تحریرش نتیجه گرفتیم که مردی تنها و پژوهشگر است . ما اهالی خیلی زود عادت کردیم به حضورگاه و بیگاهش که چند روز ناپدید می شد و وقتی می آمد بست توی آپارتمانش می نشست و لابد کار می کرد . همه اهالی ساختمان دست کم یکبار به کلاه بنفش لبه پاپیونی اش خندیده بودند و زنهای حراف به شوخی پشت سرش غیبت می کردند و به هم می گفتند : اگر زنده بمانم هووت می شوم . و هر هر می خندیدند .
می دانستم که چند روزی می شو از آپارتمان خود بیرون نیامده . نمی دانستم چیزی می خورد یا نه در خانه دارد یا نه . فقط از آن جا که روزنامه ها ی هر روز را از زیر در برمی داشت می شد فهمید که کسی در خانه هست . من دیده بودم که گاهی با خودش جعبه ها و بسته هایی را به واحدش می برد و از سر کنجکاوی هر وقت از دستم برمی آمد شلخته ای بود خرت و پرت زیادی توی اتاقش می ریخت . آن روز مثل روال همیشه زنم تمام راه پله را برق انداخته بود و از سر کنجکاوی دولا شده و از سوراخ کلید نگاه کرده بود و گفت : گرفته روی زمین خوابیده ، روزنامه اش را هم هنوز برنداشته . و از آن سوراخ کوچک فقط پاهایش را دیده بود که توی خواب ر چند لحظه یکبار تکانی می خورد . حوالی بعد از ظهر زنم کمی نگران و سراسیمه آمد پایین و گفت هر چه زنگ می زنم جناب محقق درب را باز نمی کند . عجب خواب سنگینی دارد . گفتم صبح که روزنامه را گذاشتم لای درب و از سوراخ نگاه کردم داشتی کار می کرد . لابد خسته شده و به استراحت نیاز داشته . شام را که خوردیم بعد از استراحت کوتاهی به زنم گفتم که برود و آشغالها را بیاورد تا بگذارم جلوی درب آپارتمان . زنم رفت و بعد از چند دقیقه دیدم که با رنگ پریده و زبانی که از ترس بند آمده بود برگشته و می گوید صدا ... صدای ماشین تحریر ... از سوراخ دیدم ... داشت کار میکرد .... اما ... کسی پشت میز نبود و در حالیکه آستین مرا می کشید و به سمت راه پله می برد گفتم آرام زن خل شدی ؟ وقتی دیدم چند نایلون آشغال روی پله ها ولو شده و زحمتی که صبح جهت نظافت کشیده بود هدر شده است فهمیدم خیلی ترسیده و گویا جیغی هم کشیده چون چند تا از همسایه ها جلوی واحدهاشان ایستاده بودند و یکی از زنها هم دویده بود دنبال زن من که چی شده ؟ زنم که زبانش گرفته بود با هزار تا علامت ما را به بالا می فرستاد و چیزی جز ماشین تحریر .... خالی بود ... پشت میز خالی بود به زبان نمی آورد . به زور یکی از همسایه ها چند قطره آب قند توی گلویش ریخت و حالش که کمی بهتر شد با تردید می گفت من دیدم ... صدایش را هم شنیدم ... اما خودش افتاده روی زمین .... من دیدم ماشین تحریرش داشت کار می کرد . مثل ساعت ! به اتفاق یکی از همسایه ها رفتیم طبقه هفتم . من از سوراخ نگاه کردم . چیز غیرعادی دیده نمی شد . نیم تنه پایین بدنش معلوم بود که روی زمین دراز کشیده . زنگ زدم . تکان نخورد . چند بار پشت سر هم زنگ زدم و دستم را روی زنگ نگه داشتم . انگار نه انگار . به همسایه نگاه کردم . او هم احساس بدی داشت و بعد از اینکه با مشت و لگد به در کوبید و باز هم هیچ جوابی داده نشد گفت : شاید اتفاقی ... برو کلید زاپاس زا بیاور . باید درب را باز کنیم ! از سرو صدای ما چند تا از دیگر همسایه ها ریخته بودند توی راه رو و چون حس کرده بودند اوضاع کمی غیرعادی است با هم حرف می زدند و از هم می پرسیدند و منظر بودند تا بدانند چه شده . به سرعت از لابه لایشان هفت طبقه را دویدم پایین و بعد از پیدا کردن کلید یدک از توی گاوصندوق دوباره هفت طبقه را دویدم بالا و هنوز نفسم درنیامده کلید را به قفل فرو کردم و چهار بار چرخاندم اما ترسیدم پیچ آخر را بپیچانم . ترسیدم که این بار جریان هوای سرد داخل تبدیل به قندیلم کند . دل به دریا زدم . چشمم را بستم و در را باز کردم و پشت من دو تا از همسایه ها پریدند تو اتاق . شنیدم یکی از همسایه ها به شدت تمام جیغ زد و آن یکی هم جلو در بیهوش شد . خود من از صحنه ای که دیده بودم زبانم به کل بند آمده بود و تمام بندنم می لرزید و عرق سردی همه بدنم را گرفته بود . جسد آقای محقق افتاده بود وسط هال و تبر آشپزخانگی کوچکی که از آن برای بریدن گوشت و تکه کردن استخوان استفاده می کنند درست به وسط پیشانی اش کوبیده شده بود و تا نصف جمجمه اش را شکافته بود و کاسه چشم راستش هم خالی شده بود . به عمرم چنان صحنه عجیبی ندیده بودم . همه مان را وحشت دربرگرفته بود مرهای همسایه جلوی زنها را رفتند تا صحنه جرم را نبینند و ما از اتاق بیرون رفتیم تا چیزی را بر هم نزنیم یا اثرانگشتی از خود به نگذاریم . یکی از همسایه ها به پلیس زنگ زد و طولی نکشید اکیپی از مأموران سررسیدند و به بررسی اوضاع پرداختند . بازرس چند سوال از اهالی و خصوصا من و زنم پرسید و وقتی جواب حسابی از ما نگرفت و همکارانش هم هیچ اثر انگشت یا مدرکی دال بر وجود قاتل پیدا نکردند . شصتش خبردار شد که با ماجرای مرموزی روبروست . بی که حتی کوچکترین مدرک دستور داد تا آمبولانس چی ها نعش آقای محقق را جمع کنند و ببرند سردخانه . بازرس برای آخرین بار کل واحد را گشت . تعدادی کتاب و سی دی و نوار به همراه یک جعبه بزرگ از دست نوشته های محقق را جمع آوری کرده بود و هنگام رفتن آخرین کاغذی که وری ماشین تحریر مانده بود را برداشت و خواند . کاغذی که به ادعای زنم خود به خود تایپ شده بود را تا کرد و در جیبش گذاشت . همه را از اتاق بیرون فرستاد و دستور داد اتاق ها و واحد چهارده را پلمپ کنند . فردای روز حادثه وقتی از پزشکی قانونی شنید که نه اثری از قتل هست نه در بدن جسد اثری از سم یا هر ماده روان گردان دیگری که موجب خودزنی و توهم شود هست و نه حتی اثر انگشت اضافه ای ، که قتل را به گردنش بیاندازد . ناامیدانه آخرین مدرکش را ، آخرین کاغذ روی ماشین تایپ مقتول را از جیبش بیرون آمد و خواند رویش نوشته بود : من انتقام می گیرم و می کشم و کمی در این جا راحت نمی خوابد ... ! چند بار دیگر هم خواند و چون نتیجه دقیقی نگرفت تا پرونده را مختومه کند . هیچ کس خوب آقای محقق را نمی شناخت و هیچ قوم و خویشی از او پیدا نکردند . لذا پرونده اش را مختومه کردند و وقتی مأموران درست برای بردن جل و پلاس اش آمدند به ما اخطار دادند تا راجع به این قضایا با کسی حرف نزنیم و چو کردند که مرد یهودی جنون داشته و خودزنی کرده .
هیئت مدیره آپارتمان تصمیم گرفت واحد چهارده را نقاشی کند و بعد از مدتی خالی ماندن آن را به زوج جوانی کرایه دادند . زنم چند بار از پشت درب شنیده است که وقتی دعوایشان می شود ، زن به شوهرش می گوید : بالاخره یک روز تورا از این پنجره به بیرون پرتاب می کنم . خودم هم یکبار دیدم که مرد پشتش از پشت شیشه به سمت بیرون بود و به زنش می گفت : هل نده هل نده ... حالا وقتش نیست ! من می ترسم !
این روزها دلم شور حادثه ای را می زند .
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 ساعت 14:45 توسط آیت دولتشاه(عضو هیئت تحریریه)
|